‏نمایش پست‌ها با برچسب عمومی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عمومی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه

جذابیت































دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند! نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید …
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :
- اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی.
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند.
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا !
و حق هم داشت. آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود.
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم.
5 سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :
- برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود !
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
همسرم جواب داد :
- من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم.


شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند
عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند
دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند
و بخند که خدا هنوز آن بالا با توست

» ادامه مطلب

۱۳۸۹ آبان ۲۶, چهارشنبه

نفرات برتر رشته


امروز سایت دانشگاه نفرات برتر هر رشته رو در امتحانات اعلام کرد.

بر اساس این اسامی :
خانم مرجان فولادی نیا با معدل 19/39 رتبه اول
خانم نسرین ملائی با معدل 18/43 رتبه دوم
خانم سمیرا رفیعی طاهر با معدل 18/41 رتبه سوم رو کسب کردند.
لازم به ذکره که خان فولادی نیا ترم قبل هم رتبه اول رو نصیب خودشون کردند.
از اینجا به نمایندگی از تمام بچه های نرم افزار به این عزیزان تبریک میگم و براشون موفقیت در تمام عرصه های زندگی رو از خدای بزرگ خواستارم.
» ادامه مطلب

۱۳۸۹ آبان ۲۵, سه‌شنبه

تب و تاب تعطیلی پنجشنبه


http://eynak.barnegar.com/media/image/264rmup.jpg

الکی خوشحال نشید. این عکس رو گذاشتم تا حد اقل برای چند ثانیه حال کنید. دانشگاه تعطیل نیست !!
باز هم یه روز دانشگاه افتاد وسط دوتا تعطیلی و بچه ها مشتاق برای تعطیلیه کلاسها.
آخرین اخبار حاکی ازاین است که دولت فقط مدارس رو در روز پنجشنبه تعطیل کرده و حرفی از دانشگاه ها نبرده.
پس با این حساب دانشگاه دایر می باشد.
اما اینکه خود دانشجوها کلاس رو تشکیل ندن یه بحث جداست.
مسلما" خیلی از دوستان, دوست دارند که کلاسها تشکیل نشه تا به مسافرت, عروسی و یا استراحتشون برسن ولی چیزی رو که باید مد نظر داشت این هستش که اساتید, همه تو اون روز حضور دارن !!
حالا اگر خبر خاصی در این زمینه به دستم برسه, حتما براتون مینویسم تا همه مطلع بشن.
نظراتتون رو میتونید تو این پست بزارید.


» ادامه مطلب

عید قربان مبارک باد



































عيد سعيد و مبارك قربان يكي از دو عيد بزرگ مسلمانان جهان است. «عيدفطر» و «عيدقربان» دو عيد ارزشمند اسلامي و الهي است كه همه مسلمانان آن راگرامي و عزيز مي شمارند و پيروان همه مذاهب اسلامي براي آن احترام فراوان قائل اند. عيد قربان و فطر دو عيد مشترك ميان شيعه واهل سنت است كه محور انسجام اسلامي و وحدت پيروان پيامبراعظم مي باشد و امت اسلامي در آن شادمان و مسرورند و «عيدين» واژه مقدسي است كه پيامبرخدا صلي الله عليه وآله وسلم 1 وامام علي عليه السلام 2 و امام باقرعليه السلام 3 وامام صادق عليه السلام 4 وامام موسي بن جعفر عليه السلام 5 و امام رضا عليه السلام 6 براي دو عيد فطر و قربان به كاربرده اند.
منشا عيدقربان

عيد قربان ريشه در زمان حضرت ابراهيم دارد. قرباني نمودن از سنت هاي ابراهيمي است. مطابق بيان قرآن كريم ابراهيم از جانب خدا ماموريت يافت فرزندش اسماعيل را ذبح نمايد وي با اسماعيل مشورت كرد هر دو آماده اجراي فرمان الهي شدند و با صبر در اطاعت و تسليم و رضايت از آزمايش الهي سرافراز بيرون آمدند. ابراهيم از فرزندش اسماعيل به حكم وحي الهي دل كند خداوند هم با تبديل ذبح وي به قرباني او را به پدر برگرداند. ابراهيم در سخت ترين آزمون الهي كه دست كشيدن از فرزند است رستگار گرديد و براساس وعده خداوند نام نيك او در تاريخ ماند7 و در سراسر مناسك حج در مسجدالحرام و سرزمين منا و روز عيد قربان نام او جاويدان شد و پيامبران پس از حضرت ابراهيم از نسل ايشان برگزيده شدند8. مطابق دعاي نماز عيد فطر و قربان كه از امام صادق عليه السلام رسيده است «خداوند» عيد قربان رابراي مسلمانان «عيد» قرارداده است 9.


آداب و اعمال روز عيد قربان

پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله وسلم و ائمه معصومين عليهم السلام آداب و اعمالي را براي شب و روز عيد سعيد قربان ذكر كرده اند. احيا و شب زنده داري در شب عيد قربان مستحب است. انس نقل كرده پيامبر خدا فرمود: من احياليله العيد لم يمت قلبه يوم يموت القلوب 10. هر كس شب عيد را زنده بدارد دلش روزي كه دل ها مي ميرند نمي ميرد. غسل كردن در روز عيد قربان 11 وتطيب و عطر زدن و تهليل و تكبير و تحميد و تقديس 12 و تزئين و آراستگي ظاهري در اين روز مستحب است. عبدالله بن سنان گفته است امام صادق عليه السلام درتفسير «آيه زينت» كه خداي متعال امر كرده است: يا بني آدم خذوازينتكم عند كل مسجد13. اي فرزندان آدم ! لباس زينت خويش را در هر عبادتي برگيريد فرمودند: العيدان والجمعه 14. عيد فطر و قربان و روز جمعه. امام باقر عليه السلام نيز منظور اين آيه را آراستگي به لباس هاي زيبا و تميز در عيدها و جمعه ها دانسته اند15. خواندن نماز عيد قربان 16 در فضاي باز بي سقف 17 براي عموم مسلمانان جز حجاجي كه در سرزمين منا هستند سنت رسول الله است 18. خطبه هاي نماز عيد قربان برخلاف نماز جمعه پس از نماز خوانده مي شود. فضل بن شاذان از امام رضا عليه السلام نقل كرده كه فرموده اند: خطبه در روز جمعه در آغاز نماز و در عيد فطر و قربان پس از نماز قرار داده شده است چون نماز جمعه بطور دائم در طول سال برگزار مي گردد و مردم خسته مي شوند و آن را ترك مي كنند و براي آن نمي مانند و متفرق مي شوند ولي عيد در هر سال دو بار است و از جمعه بزرگتر مي باشد و ازدحام در آن زيادتر و مردم براي حضور در آن راغب ترند پس اگر برخي مردم در خطبه نماز عيد متفرق بشوند عموم آنان مي مانند19. به فرموده امام باقر عليه السلام يا امام صادق عليه السلام خطبه هاي نماز عيد پس از نماز بود و نخستين كسي كه آن را پيش از نماز قرار داد عثمان بود چون پس از فراغت از نمازش مردم برمي خاسته وبر مي گشتند او خطبه ها را بر نماز مقدم داشت تا مردم را براي نماز حبس كرده و نگهدارد20. قرباني كردن و خوردن از گوشت قرباني در روز عيد قربان مستحب است. امام باقرعليه السلام فرمودند: امير مومنان علي بن ابي طالب عليه السلام در روز عيد قربان پيش از خوردن از گوشت قرباني خويش هيچ چيز نمي خورد21. در حديث ديگر آمده است: علي بن ابي طالب عليه السلام روز عيدقربان حيواني را ذبح مي كرد و از گوشت آن مي خورد22. زراره گفته است كه امام باقرعليه السلام به وي امر كردند: روز عيد فطر از خانه ات خارج مشو تا اين كه چيزي بخوري! و روز عيد قربان چيزي از قرباني ات بخور23.


اندوه آل محمد(ص) در روز عيد قربان

مطابق بيان امام باقرعليه السلام اندوه آل محمدعليهم السلام در هر روز عيدي تازه مي گردد و دليل آن عدم برقراري حاكميت اسلامي به رهبري اهل بيت و محروميت بشريت از زمامداري و مرجعيت اهل بيت عليهم السلام است. عبدالله بن ذبيان از امام باقرعليه السلام نقل كرده كه به او فرموده اند: يا عبدالله مامن يوم عيدللمسلمين اضحي ولافطرالا وهويجددالله لال محمدعليهم السلام فيه حزنا. اي عبدالله ! هيچ روز عيدي از قربان و فطر بر مسلمانان نمي گذرد جز اين كه در آن اندوه و حزن آل محمدعليهم السلام تجديد و نو مي شود. عرض كردم: چرا. فرمود: انهم يرون حقهم في ايدي غيرهم 24. آنان حقشان را در دستان ديگران مي بينند. مطابق اين حديث شريف قرار داشتن حق اهل بيت در دستان ديگران عامل اندوه و حزن آنان است و اهل بيت در انتظار ظهور امام مهدي عليه السلام مي باشند تا حكومت اسلامي به رهبري اهل بيت عليهم السلام در سراسر جهان برقرار گردد و حق زمامداري و مرجعيت علمي به آنان باز گردد و بركات الهي بر مردم فرود آيد.


پاورقي:

1 ـ وسائل الشيعه الي تحصيل مسائل الشريعه شيخ حر عاملي تحقيق عبدالرحيم الرباني الشيرازي داراحيا التراث العربي بيروت الطبعه الخامسه 1403 ه ق 1983 م ج 5 ص 102 و ص 103 و ص 110 و ص 112 و ص 119 و ص. 137

2 ـ وسائل الشيعه ج 5 ص 108 و ص 110 و ص. 119

3 ـوسائل الشيعه ج 5 ص 102 و ص 103 و ص 106 و ص 107 و ص 109 و ص 110 و ص 112 و ص 117 و ص. 119

4 ـ وسائل الشيعه ج 5 ص 96 و ص 101 و ص 102 و ص 103 و ص 106 و ص 107 و ص 108 و ص 111 و ص 112 و ص 117 و ص. 137

5 ـ وسائل الشيعه ج 5 ص 103 و ص 107 و ص. 134

6 ـ وسائل الشيعه ج 5 ص 104 و ص 105 و ص 109 و ص 112 و ص 122 و ص. 125

7 ـ سوره صافات آيات 99 تا111 بحارالانوار علامه محمدباقر مجلسي داراحيا التراث العربي بيروت الطبعه الثالث 1403 ه ق 1983 م ج 12 ص 121 تا ص. 140

8 ـ سوره انعام آيه 84 و سوره حديد آيه. 26

9 ـ وسائل الشيعه ج 5 ص 131 و ص 132 رساله توضيح المسائل امام خميني ره مسئله. 1520

10 ـ وسائل الشيعه ج 5 ص 139 كنزالعمال ج 8 ص. 251

11 ـ وسائل الشيعه ج 5 ص 98 رساله امام خميني ره مسئله. 1523

12 ـ وسائل الشيعه ج 5 ص 115 ميزان الحكمه ج 7 ص 134 كنزالعمال ج 8 ص. 250 تهليل: لااله الا الله. تكبير: الله اكبر. تحميد: الحمدلله. تقديس: سبحان الله.

13 سوره اعراف آيه. 31

14 ـ وسائل الشيعه ج 5 ص. 115

15 ـ وسائل الشيعه ج 5 ص. 115

16 ـ وسائل الشيعه ج 5 ص 98 و ص 99 و ص 102 و ص 103 رساله امام خميني ره مسئله 1516 تا. 1519

17 ـ وسائل الشيعه ج 5 ص 117 و ص. 118

18 ـ وسائل الشيعه ج 5 ص 104 و ص. 119

19 ـ وسائل الشيعه ج 5 ص. 112

20 ـ وسائل الشيعه ج 5 ص 110 و ص. 111

21 ـ وسائل الشيعه ج 5 ص 113 ابواب صلاه العيد باب دوازدهم حديث دوم.

22 ـ وسائل الشيعه ج 5 ص 113 ابواب صلاه العيد باب دوازدهم حديث سوم.

23 ـ وسائل الشيعه ج 5 ص 113 ابواب صلاه العيد باب دوازدهم حديث اول.

24 ـ وسائل الشيعه ج 5 ص 136 ابواب صلاه العيد باب سي ويكم حديث اول.


» ادامه مطلب

۱۳۸۹ آبان ۲۱, جمعه

شاخه گلی برای محبوبم...!

http://ghalandarvar.persiangig.com/image/Red%20ROSE/red%20rose.bmp
" جان بلانکارد " از روي نيمکت برخاست لباس ارتشي اش را مرتب کرد و به تماشاي انبوه مردم که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد .

او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ.

از سيزده ماه پيش دلبستگي‌اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي در فلوريدا، با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود، اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشتهايي با مداد، که در حاشيه صفحات آن به چشم مي‌خورد. دست خطي لطيف که بازتابي از ذهني هوشيار و درون بين و باطني ژرف داشت در صفحه اول " جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد:

"دوشيزه هاليس مي نل" .

با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند." جان " براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او درخواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد.

روز بعد جان سوار کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يکسال و يک ماه پس از آن ، آن دو به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند.

هر نامه همچون دانه اي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد.

" جان " درخواست عکس کرد ولي با مخالفت " ميس هاليس " روبه رو شد. به نظر هاليس اگر " جان " قلباً به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. ولي سرانجام روز بازگشت " جان " فرارسيد آن ها قرار نخستين ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد ازظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک.

هاليس نوشته بود : تو مرا خواهي شناخت از روي گل سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.

بنابراين راس ساعت 7 " جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنويد :

" زن جواني داشت به سمت من مي‌آمد، بلند قامت و خوش اندام، موهاي طلايي‌اش در حلقه‌هاي زيبا کنار گوش‌هاي ظريفش جمع شده بود، چشمان آبي رنگش به رنگ آبي گل ها بود، و در لباس سبز روشنش به بهاري مي مانست که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او قدم برداشتم، کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پرشوري از هم گشوده شد، اما به آهستگي گفت " ممکن است اجازه دهيد عبور کنم ؟ " بي‌اختيار يک قدم ديگر به او نزديک شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم. تقريباً پشت سر آن دختر ايستاده بود زني حدوداً 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود. اندکي چاق بود و مچ پاي نسبتاً کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند.

دختر سبز پوش از من دور مي شد، من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرارگرفته ام. از طرفي شوق وتمنايي عجيب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا ميخواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معناي واقعي کلمه مسحور کرده بود، به ماندن دعوتم مي کرد.

او آن جا ايستاده بود با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام و موقر به نظر مي رسيد وچشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد ، از همان لحظه فهميدم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود، اما چيزي به دست آورده بودم که ارزشش حتي از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبهايي که مي توانستم هميشه به آن افتخار کنم.

به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم. با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم.

من " جان بلانکارد" هستم و شما هم بايد دوشيزه مي نل باشيد. از ملاقات شما بسيار خوشحالم. ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت: فرزندم من اصلاً متوجه نمي‌شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست. او گفت که اين فقط يک امتحان است !

تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست !

طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.


» ادامه مطلب

۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه

رزم ویروس و رستم


itjobs آواتار ها

تاریخ عضویت: Saturday 24 February 2007
نوشته ها: 3,340
با تشکر: 212
تشکر شده 961 بار 608 پست
itjobs کاربر بسیار مشهورitjobs کاربر بسیار مشهورitjobs کاربر بسیار مشهورitjobs کاربر بسیار مشهورitjobs کاربر بسیار مشهورitjobs کاربر بسیار مشهورitjobs کاربر بسیار مشهورitjobs کاربر بسیار مشهور
پیش فرض رزم ویروس و رستم ===

كنـون رزم ويـروس و رستم شنو . . . دگـــرها شنيــدستي اين هـم شنـو
كـه اسفنـديـارش يكـي ديسك داد . . . بگفتـا بــه رستم كــه اي نيكــــزاد
در اين ديسك باشد يكي فايل ناب . . . كه بگــرفتم از سـايت افــــراسياب
چنيــن گفت رستـم بـه اسفنـديـار . . . كه مـن گشنمـه نـون سنگك بيـــار
جوابش چنين داد خنــدان طــرف . . . كه مـن نـون سنگك نـدارم بـه كف
برو حال مي كن بدين ديسك هان ! . . . كه هـم نـون و هـم آب باشد درآن
تهمتن روان شـد سـوي خانـه اش . . . شتابـان بــه ديـــدار رايــانــه اش
چـو آمـد بـه نزديـك ميني تاورش . . . بــزد ضــربه بـر دگمــــة پاورش
دگـر صبـر و آرام و طاقت نداشت . . . مران ديسك را در درايوش گذاشت
نكـرد هيـچ صبر و نـداد هيـچ لفت . . . يكـي ليست از روت ديسكت گـرفت
در آن ديسك ديدش يكي فايل بود . . . بــزد انتـــر آنجــا و اجــرا نمــود
كز آن يك دمو شد پس از آن عيان . . . ابا فيلــم و مـوزيك و شرح و بيان
به ناگـه چنان سيستمش كرد هنگ . . . كه رستم درآن مانده مبهوت و منگ
چـو رستم دگـربـاره ريست نمود . . . همـي كرد هنگ و همان شد كه بود
تهمتــــن كلافـــه شـــد و داد زد . . . ز بخـت بــد خويش فـــريــــاد زد
چـو تهمينـه فـرياد رستـم شنــود . . . بيــامــد كــه ليسانس رايــانه بود
بــدو گفت رستـم همــه مشكلـش . . . وز آن ديسك و بــرنامة خوشگلش
چـو رستـم بـدو داد قيچي و ريش . . . يكـــي ديسك بوت ايبل آورد پيش
يكـي تول كيت انـدر آن ديسك بود . . . بـــرآورد آنـــرا و اجـــرا نمـــود
همي گشت تول كيت ، هارد اندرش . . . چـــو كـودك كـه گردد پي مادرش
بـه نـاگـه يكـي رمـز ويروس يافت . . . پــي حـذف امضـاي ايشان شتافت
چـو ويــروس را نيـك بشنـاختش . . . مــر از بــوت سكتور بــرانداختش
يكـي ضـربـه زد بر سر تـول كيت . . . كـه هــر بايت آن گشت هشتاد بيت
بـه خاك انـدر افـكند ويــروس را . . . تهمتـن بــه رايــانــه زد بــوس را

» ادامه مطلب

۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

31 نکته مهم که باید در زندگی رعایت کنید!


مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

از یاد خدا غافل مشو

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی دانی.

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو: "برای چه می خواهید بدانید؟"

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.

راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : آماده، هدف، آتش "

هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.

هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن. اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن. در روز تولدت درختی بکار.

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

شیر کم چرب بنوش.

هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند

» ادامه مطلب

۱۳۸۹ شهریور ۲۹, دوشنبه

ورود ترم جدید های نرم افزار کامپیوتر دانشگاه دهخدا را تبریک می گوئیم


با سلام:
از طرف پیش پیشکسوتان گروه نرم افزار دانشگاه علامه دهخدا ورود دانشجویان جدید الورود رو به دانشگاه تبریک میگم و امیدوارم همیشه موفق باشند و اینکه به پیش رفت ما و خودشون کمک کنند.
در ضمن اگر سوالی یا موردی بود که دوست داشتن با دوستان نرم افزاریشون بیان کنند از طریق نظرات همین پست افدام کنند و مطمئن باشند دوستان و پیشکسوتان سریعا پاسخ میدن.



» ادامه مطلب

۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

دانشگاه جا به جا شد! به همراه عکس های google map


بالاخره بعد کلی اینور انور دانشگاه به مکان ثابت و سابق خودش برگشت و از نجف آباد و موسسه بابائی خداحافظی کرد.
امیدوارم که امکاناتش با امکانات موسسه بابائی برابری کنه.
آدرس جدید:
قزوین- میدان جانبازان- خیابان ایران- خیابان پیروزی- خیابان ولیعصر- بالاتر از مسجد آبگیلک- روبروی نرگس 19

لینک کروکی:
دریافت




» ادامه مطلب

۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه

آیا شما به نمرات مهندسی نرم افزار و هوش مصنوعی اعتراض دارید؟

با سلام:

با توجه به اعلام نمرات امتحانات مهندسی نرم افزار و هوش مصنوعی و کمال بی انصافی نسبت به تصحیح اوراق امتحانی اگر اعتراضی دارید از طریق وبلاگ همراه با نام و فامیل اعلام کنید تا پنجشنبه تحویل آموزش گردد.
چند نکته:
1. زمان امتحان هوش کم بوده و استاد نیز حضور نداشته است.
2.با توجه به 5 نمره پروژه درس مهندسی آیا می توان نمراتی در این حد داشت.
3. بالاترین نمره هوش مصنوعی 16 بوده


لطفا اقدام کنید

با تشکر

» ادامه مطلب

۱۳۸۹ مرداد ۷, پنجشنبه

مطلب طنز

در یک نظر سنجی از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه جالبی به دست آمد از این قرار:
سوال : نظر خودتان را راجع به راه حل کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟
و کسی جوابی نداد...چون
در آفریقا کسی نمی دانست غذا یعنی چه؟
در آسیا کسی نمی دانست نظر یعنی چه؟
در اروپای شرقی کسی نمی دانست صادقانه یعنی چه؟
در اروپای غربی کسی نمی دانست کمبود یعنی چه؟
در آمریکا کسی نمی دانست سایر کشورها یعنی چه؟؟؟؟
» ادامه مطلب

طمع < واقعا خواندنی>


روزی ، گرگی در دامنه کوه متوجه یک غار شد که حیوانات مختلف از آن عبور می کنند. گرگ بسیار خوشحال شد و فکر کرد که اگر در مقابل غار کمین کند، می تواند حیوانات مختلف را صید کند. بدین سبب، در مقابل خروجی غار کمین کرد تا حیوانات را شکار کند.روز اول، یک گوسفند آمد. گرگ به دنبال گوسفند رفت. اما گوسفند بسرعت پا به فرار گذاشت و راه گریزی پیدا کرد و از معرکه گریخت. گرگ بسیار دستپاچه و عصبانی شد و سوراخ را بست. گرگ گمان می کرد که دیگر شکست نخواهد خورد.روز دوم، یک خرگوش آمد. گرگ با تمام نیرو به دنبال خرگوش دوید اما خرگوش از سوراخ کوچک تری در کنار سوراخ قبلی فرار کرد. گرگ سوراخ های دیگر را بست و گفت که دیگر حیوانات نمی توانند از چنگ من بگریزند.روز سوم، یک سنجاب کوچک آمد. گرگ بسیار تلاش کرد تا سنجاب را صید کند. اما سرانجام سنجاب نیز از یک سوراخ بسیار کوچک فرار کرد. گرگ بسیار عصبانی شد و کلیه سوراخ های غار را مسدود کرد. گرگ از تدبیر خود بسیار راضی بود.اما روز چهارم، یک ببر آمد. گرگ که بسیار ترسیده بود بلافاصله به سوی غار پا به فرار گذاشت. ببر گرگ را تعقیب کرد. گرگ در داخل غار به هر سویی می دوید اما راهی برای فرار نداشت و سرانجام طعمه ببر شد.
نتيجه: هيچ گاه روزنه هاي كوچك زندگيت را به طمع آينده نبند.
» ادامه مطلب

۱۳۸۹ مرداد ۶, چهارشنبه

يک ساعت ويژه


مردي ديروقت، خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود. سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟
- بله حتمآ. چه سئوالي؟
- بابا! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟
- فقط ميخواهم بدانم.
- اگر بايد بداني، بسيار خوب مي گويم: 20 دلار
پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد.
بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟
مرد عصباني شد و گفت: ....
اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال، فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي، سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم. پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست. مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟ بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خوابي پسرم ؟
- نه پدر، بيدارم.
- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام.
امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم.
بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.
پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد: متشكرم بابا !
بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت:
با اين كه خودت پول داشتي، چرا دوباره درخواست پول كردي؟
پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود، ولي من حالا 20 دلار دارم.
آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟
من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم
...
» ادامه مطلب

گل صداقت....


دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت. او با مرد خردمندي مشورت كرد و تصميم گرفت كه تمام دختران جوان منطقه را دعوت كند تا از ميان آنان دختري سزاوار را برگزيند. وقتي كه خدمتكار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد زيرا او مي دانست كه دخترش مخفيانه عاشق شاهزاده است.
او اين خبر را به دخترش داد. دخترش گفت كه او هم به آن مهماني خواهد رفت. مادر گفت: تو بختي نداري، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي كند اما فرصتي است كه دست كم براي يك بار هم كه شده او را از نزديك ببينم. روز موعود فرارسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هريك از شما دانه اي مي
دهم، كسي كه بتواند در عرض شش ماه زيبا ترين گل را براي من بياورد ملكه آينده چين مي شود. آن دختر هم دانه را گرفت و در گلداني كاشت. سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد. دختر با باغبانان بسياري صحبت كرد و آنان راه گلكاري را به او آموختند. اما بي نتيجه بود و گلي نروييد. روز موعود فرا رسيد دختر با گلدان خاليش منتظر ماند و ديگر دختران هر كدام با گل زيبايي به رنگ ها و شكل هاي مختلف در گلدانهاي خود حاضر شدند. شاهزاده هر كدام از گلدانها را با دقت بررسي كرد و در پايان اعلام كرد كه دختر خدمتكار، همسر آينده او خواهد بود. همه اعتراض كردند كه شاهزاده كسي را انتخاب كرده كه در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است. شاهزاده گفت: اين دختر تنها كسي است كه گلي را به ثمر رسانده كه او را سزاوار همسري امپراطور مي كند؛
گل صداقت ............
زيرا چيزي كه به شماها داده بودم دانه نبود بلكه سنگريزه بود. آيا امكان دارد گلي از سنگريزه برويد؟؟؟
!!!!

» ادامه مطلب

۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

السلام علیک یا صاحب عصر و زمان


سلام بر مهدى(ع)، خورشید جان ها و امید انسان ها. مهدى(ع)، یادگار پیامبران، خلاصه ابراهیم، عصاره محمد، احیا و زنده کننده سنت هاست. نیمه شعبان، مطلع خورشید فروزان مهدى(ع) در ظلمت تاریخ است. پیروان قائم آل محمد(ع) همچون او اهل قیام و انقلابند.

مهدى(عج)، کعبه مقصود و قبله موعود امت هاست.

غیبت کبرا، دوره آزمایش منتظران راستین حضرت مهدى(ع) است.

وقتى نیمه شعبان مى رسد، گلواژه هاى «انتظار»، «ظهور»، «فرج»، «حکومت جهانى»، «قسط و عدل»، «دیدار» و «مهدى» مى شکفد.

نیمه شعبان، عید منتظران وراثت زمین براى مستضعفان و شکست سلطه هاى جبّاران است. نیمه شعبان، افروختن چراغ شوق در دل شیعیان و امید بخشیدن به محرومان است.


ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد

بر پشت ستم کسی تیر خواهد زد

سوگند به هر چهارده آیه نور

سوگند به زخم های سرشار غرور

آخر شب سرد ما سحر می گردد

مهدی به میان شیعه برمی گردد

یا امام زمان انتظار هم از نیامدنت بی تاب شد ...

۩۞۩۩۞۩۩۞۩

اگر که آمدی من رفته بودم اسیر سال و ماه و هفته بودم

دعایم کن دوباره جان بگیرم بیایم در رکاب تو بمیرم

۩۞۩۩۞۩۩۞۩

هنوزم انتظارو انتظار است هنوزم دل به سینه بی قرار است




خورشید نیمه شعبان

آخرین وصى پیامبر خدا(ص)، دوازدهمین امام شیعه و چهاردهمین معصوم از خاندان رسالت، حضرت مهدى(ع) در سپیده دم نیمه شعبان سال 255 هجرى در شهر سامرا دیده به جهان گشود. با تولد او انتظار تحقق مژده اى که پیامبر خدا(ص) و امامان(ع) از دو قرن پیشتر داده بودند سر آمد و گام او زمین را برکت بخشید.

نام آن حضرت، نام پیامبر(ص) و کنیه او کنیه رسول خداست. (محمد، ابوالقاسم) توصیه شده است که در عصر غیبت، از او به نامش یاد نشود، بلکه با القاب متعددى که دارد، مثل مهدى، منتظر، حجت، صاحب امر، صاحب الزمان، بقیة اللّه ، قائم، خلف صالح و ... نام برده شود.

پدرش امام عسگرى(ع) و مادرش نرجس است که نام اصلى وى ملیکه، دختر یشوعا فرزند قیصر روم بود. وجود آن امام، مشخصات وى، مژده ظهورش، ویژگى اصحابش و چگونگى حکومتش، در روایات بسیار آمده است و طبق روایات عقیده به او مخصوص به شیعه نیست، بلکه روایات بسیار در کتاب هاى اهل سنت نیز درباره او نقل شده است.

زمینه هاى غیبت

از آنجا که حکومت هاى ستمگر، طبق وعده روایات، زوال قدرت خود را در حکومت این مولود خجسته مى دیدند و مى دانستند که از نسل امام عسگرى(ع) خواهد بود، پیوسته آن حضرت را زیر نظر داشتند، امام یازدهم نیز تولد این فرزند را از مردم کتمان مى کرد تا دستگاه خلافت به وجود او پى نبرد.

البته در همان دوران کودکى، براى آنکه شیعیان نسبت به پیشواى خود و امام بعدى بى خبر و حیران نباشند، امام زمان(ع) توسط پدر ارجمندش به برخى اصحاب خالص و مطمئن نشان داده مى شد، تا حجت خدا را بشناسند و بعدا دچار گمراهى نشوند.

امام زمان(ع) پنج ساله بود که پدرش امام عسگرى(ع) به شهادت رسید. حضرت بر جنازه مطهر پدر نماز خواند و چون مأموران از وجود او با خبر شدند، در تعقیب او به منزل امام هجوم آوردند. ولى حضرت در یکى از سرداب هاى خانه از چشم ها ناپدید شد و هر چه گشتند، او را نیافتند. بدین گونه رابطه آشکار مردم با حضرت مهدى(ع) قطع شد و دوران غیبت فرارسید.

غیبت صغرى و کبرى

امام عصر(ع) از آن زمان تا سال 329 هجرى، به مدت 69 سال (که دوره غیبت صغرى نامیده مى شود) از طریق چهار نماینده خاص، با مردم رابطه داشت و نامه ها، نیازهاو سؤال هاى آنان از طریق این نوّاب خاص به حضرت مى رسید و پاسخ آن دریافت مى شد، به نامه هاى آن حضرت «توقیعات» گفته مى شد.

نایب هاى ویژه او که در چهار نسل پیاپى واسطه میان امام و امت بودند، عبارتند از عثمان بن سعید، محمد بن عثمان، حسین بن روح و على بن محمد سیمُرى.

با مرگ چهارمین سفیر خاص امام در سال 329 دوران غیبت کبرى آغاز شد که تاکنون ادامه دارد و جانشینان حضرت، فقهاى عادل و واجد شرایط در هر زمان اند.

حضرت مهدى(ع) هم اکنون از دیده ها پنهان است و ما در عصر غیبت بسر مى بریم و از دیدن جمالش محرومیم.

البته در این دوازده قرنى که از عمر آن حضرت مى گذرد، اشخاص متعددى به خاطر صلاحیت و تقوا و عمل صالح، توفیق دیدار او را داشته اند.

شوق دیدار او در همه دل ها وجود دارد و شیعیان، در انتظار پایان دوره غیبت و فرارسیدن «عصر ظهور»ند، تا به یارى او بشتابند. امام عصر(ع) هم اکنون زنده است و از آنچه در جهان و میان مسلمانان مى گذرد با خبر است، هر چند دیده نمى شود و کسى از جاى او و زمان ظهورش آگاه نیست. دیدار چهره او به سختى میسر است، آن هم براى انسان هاى صالح و پاک، در صورتى که حضرت مهدى(ع) صلاح بداند.

عصر حضور

عمر طولانى او از معجزات الهى است و تاکنون بیش از یازده قرن از میلاد او مى گذرد. وقتى ظهور کند، در چهره و نیروى یک مرد چهل ساله خواهد بود.

در عصر غیبت، جهان از وجود او بهره مى برد، آن سان که از خورشید پشت ابر بهره مند مى شود. او حجت خدا در عصر غیبت است و هرگز زمین خالى از حجت نخواهد بود.

ظهور او شرایطى دارد که وقتى فراهم باشد و خداوند اذن دهد، آن حضرت در روز جمعه اى در مکه و کنار خانه خدا ظهور مى کند و تعداد 313 نفر از یاران خاص او از سراسر جهان به سرعت خود را به او مى رسانند و با او بیعت مى کنند و قیام جهانى او آغاز مى شود.

امام زمان(ع) ذخیره الهى براى گسترش قسط و عدالت در سراسر جهان است. وقتى آن حضرت ظهور کند، امنیت، عدالت، رونق اقتصادى، وفور نعمت هاى الهى در زمین، صلح و صفا و برادرى و مساوات در سطح جهان برقرار خواهد شد.

نصرت الهى پشتیبان اوست و جهان مسخر فرمان او مى گردد. به دست او و با یارى پروردگار، «حکومت واحد جهانى» تشکیل مى شود و قانون خدا و احکام خدا به نحو کامل در همه جاى گیتى اجرا و حاکم خواهد گشت و قدرت هاى ستم نابود خواهد شد.

عقیده به مهدویت و وجود یک نجات بخش در پایان عمر جهان، نه تنها در اسلام، بلکه در ادیان آسمانى دیگر هم مطرح است و همه فرقه ها به نحوى به یک «موعود» و منجى عقیده دارند و در انتظار یک مصلح جهانى بسر مى برند. همین عقیده سبب شده که در طول تاریخ بارها از سوى دروغگویانى ادعاى مهدویت یا واسطه بودن بین امام و و مردم اظهار شود و از این راه، فرقه هاى انحرافى و مسلک هاى ساختگى پدید آید. فرقه بهائیت و قادیانى گرى دو نمونه از این گروههاى منحرف است.

براى زمان ظهور حضرت، نشانه هایى در روایات بیان شده که به «علائم ظهور» مشهور است و بروز آن نشانه ها، نشانه نزدیکى عصر ظهور است. فراگیرى ظلم و جور در سطح جهان، پیدایش جنگ ها و فتنه ها و آشوب هاى ویرانگر، ناامنى در همه جا، رواج فساد و گناه در جوامع، گرانى و نابسامانى اوضاع اقتصادى و برخى حادثه هاى شگفت و بى سابقه از آن جمله است.

حکومت مهدوى

وقتى امام زمان(ع) ظهور کند، از مکه به سوى مدینه، سپس به سوى عراق و کوفه حرکت مى کند. عیساى مسیح از آسمان فرود آمده، به او اقتدا مى کند و خداوند زمینه هاى قدرت و حاکمیت او را بر جهان فراهم مى آورد و با یارى و نصرت ویژه، امدادش مى کند. آن حضرت، دولت کریمه و الهى براساس قسط و عدل تشکیل مى دهد.

مرکز حکومتش کوفه خواهد بود. اما سپاه او سراسر جهان را فتح خواهد کرد. در شام و فلسطین و مناطق دیگر، نبردهاى خونینى بین یاران او و پیروان طاغوت ها پیش خواهد آمد. سرانجام، پیروزى نهایى از آن اوست.

زمین گنجینه هاى خود را براى امام آشکار مى سازد. امنیت همه جا حاکم مى شود، ویرانى ها آباد و ستمگران نابود و مؤمنان عزیز مى شوند. آن حضرت چند سال (هفت یا هفتاد سال) حکومت جهانى خواهد داشت، سپس به شهادت مى رسد و حکومت عدل او با بازگشت دوباره امامان معصوم ادامه مى یابد.

سپس عمر جهان به پایان رسیده، مقدمات قیامت فراهم مى گردد. در عصر غیبت، شیعیان وظیفه دارند که با «انتظار فرج»، زمینه ساز حکومت جهانى او شوند و از پیشگاه خدا، آمدن او را طلب کنند.

انتظار فرج که از برترین عبادت ها به شمار آمده، همراه با اصلاح خود و جامعه و مبارزه با ستم و فساد و فراهم ساختن شرایط متناسب با «دولت کریمه» امام زمان(ع) است.

و ... منتظر «مصلح»، باید خودش هم «صالح» باشد و در «اصلاح» مفاسد بکوشد
» ادامه مطلب

۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

جالب ---استادان علیه تقلب


این بلاگ به همت تعدادی از استادان دانشگاه‌های کشور ایجاد شده است و هدف آن مبارزه با تخلف یا تقلب علمی در دانشگاه‌ها چه از سوی دانش‌جویان و چه از سوی برخی از اعضای هیات علمی است.

مراقب باشید

آرس وبلاگ: لینک
» ادامه مطلب

* قدرداني از مادر *


مردی مقابل گل فروشی ايستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود .

وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه می کنی ؟

دختر گفت : می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست!

مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت نياورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد.

شکسپير می گويد: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن
» ادامه مطلب

۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

مادر من فقط یک چشم داشت!!!!

موضوع : داستان

داستان کوتاه و خواندنی مادر من فقط یک چشم داشت!

http://childsuicide.homestead.com/files/mother_crying_over_loss_of_child.jpg

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می‌پخت.

یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره .خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم .

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره .فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد…

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی‌میری ؟ اون هیچ جوابی نداد….

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم . احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت. دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم .

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم .اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی… از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم.

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من. اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو .وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بی‌خبر؟

سرش داد زدم “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!” گم شو از اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد: ” اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم ” و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم . بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی .

همسایه ها گفتن که اون مرده. ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم. اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن .

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا. ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم. وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم .

آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی .به عنوان یک مادر نمی‌تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم.

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو .برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو!!!

» ادامه مطلب

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

چرا ما باید کاری کنیم آبروی گروه نرم افزار بره- مراسم اهدا جوایز حرکت


سلام:
می خوام واستون از یک موضوع حرف بزنم ، راستش می خوام حرفامو با یک داستان شروع کنم، تو رو به خدا خوب بخونید

جرات تلاش كردن

رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد .پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست . پائولوكوئيلو


پنجشنبه بود ، ساعت 4 بعد از ظهر مطلع شدیم که دارن از کسانی که در جشنواره حرکت شرکت کردن تقدیر می کنن، به سمت سالن آمفی تئاتر رفتم ، فهمیدم بچه های معماری این جشن رو ترتیب دادن و به کسی نگفتن که کلاس ها رو تعطیل نکنن.

رسیدم دیدم دارن به n انسان از رشته های مختلف جایزه میدن ، اما نوبت به ما رسید(گروه قدرتمند و جهانی نرم افزار) منتظر شدیم ، من ، مهدی اسمی خانی و میعاد اختیاردار تو سالن بودیم . اسم ها رو خوندن . مهدی اسمی خانی و میعاد اختیاردار فقط همین.
دو نفر از این همه بچه نرم افزار.
سخت افزاری ها ار هر سه تا دانشجو یکی میرفت و جایزه می گرفت.
سرتون رو درد نیارم از خجالت آب شدم ، تا کی انقدر آبروریزی . بابا یک تکونی بخورید. من آخر مراسم رفتم جلو و از طرفه همتون تنهایی واسه مهدی و میعاد دست زدم. خیلی ناراحت شدم. چرا باید انقدردوستام محجور باشن

یک تکونی بخورید ، شما رو به خدا
اینم تصاویر مراسم:



» ادامه مطلب

۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه

دلیل جالب زنان افغانی برای اینکه چرا 5 قدم از همسران‌شان عقب‌تر راه می‌روند


خانم باربارا والترز كه از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریكاست سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در كابل تهیه كرد.
در سفری كه به افغانستان داشت متوجه شده بود كه زنان همواره و بطور سنتی 5 قدم عقب تر از همسرانشان راه می‌روند.

خانم والترز اخیرا نیز سفری به كابل داشت ملاحظه كرد كه هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم بر می‌دارند و علی رغم كنار زدن رژیم طالبان، زنان شادمانه سنت قدیمی‌را پاس می‌دارند.
خانم والترز به یكی از این زنان نزدیك شده و می‌پرسد: چرا شما زنان اینقدر خوشحالید از اینكه سنت دیرین را كه زمانی برای از میان برداشتنش تلاش می‌كردید همچنان ادامه می‌دهید؟
این زن مستقیم به چشمان خانم والترز خیره شده و می‌گوید: بخاطر مین‌های زمینی!

نكته اخلاقی: مهم نیست كه به چه زبانی حرف بزنید و یا به كجا بروید فقط بدانید پشت سر هر مردی یك زن باهوش قرار دارد.

» ادامه مطلب